حالا که شرایط به کام نیست و اونی نشد که آرزوشو داری, پس واقعیتو تاب بیار. حالا که سر راه مدرسه مث فیلمای سیاه سفید فارسی و مث دوره ی نوجونی واسه چندتا لات و لوتی که به یه دختر مدرسه ای بچه محل ؛ متلک انداختن سینه سپر نکردی و بعد یه فصل کتک خوری سیر یه رابطه عاشقانه شکل نگرفته تا اون بشه عشق اول و آخرتو واسه ش بجنگی معصومانه نشونش کنی تا به امیدش درس بخونی خدمت بری و هرازگاهی با نامه ای کاغذی و تو مسیر راه مدرسه ش با یه نگاه و لبخند همه ی عمر عاشقش بمونی و باهاش از خود صفر تا صد زندگیو بگذرونی. اونقد پا به پات بیاد که سختی و نداری و فراز و فرود زندگی خموده ت نکنه و یه عمر آزگار ورای تمام بود و نبودای دنیا باهاش زندگی کنی...
حالا اما تویی و اون و دوتا دلی که باخته شده و یه عالم سرد و گرمی که به حق و ناحق از سر گذشته. یه گذشته که زمونه ی نادرست فاصله ی چندصدمتری خونه ها رو چندهزار فرسنگ کرده بود تا اونو تو شمایل دختر مدرسه ای و تو رو پسربچه ی تعصبی محل قرار نداد تا یه جای بد تو یه فصل سرد بعد این همه اومدن و رفتنا بعد رو خوردنا و نارو خوردنا بعد مرگ ناجوانمردانه ی دوباره سهراب شاهنامه رسی
برچسب:
نویسنده: یوسف فرهادی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 9:55